تفکرات جهانی آقای والت دیزنی؛

  یا

چه شد که غول ها، هیولاها، کوسه ها و شیر ها مهربان شدند؟

 "آن شب بر صخره ی ... گرگ ها ... "

     در برابر این تکه پاره ای که از خاطره ام نقل می کنم پسر بچه ی کوچکی را می بینم که در مقابل تلویزیون خیره نشسته و پا هایش را در بقل جمع کرده. "پسر جنگل" یا آن طور که نام واقعی اش است: "کتاب جنگل"، دارد از تلویزیون پخش می شود، و پسر پسر حتی نمی تواند پلک بزند. من عاشق والت دیزنی بودم. "پسر جنگل"، "سیندرلا"، "زیبای خفته"، "گربه های اشرافی"، "رابین هود"، همه و همه دنیا های زیبای متفاوتی بودند که من در دوران کودکی به آن ها پناه می بردم و در آن ها گم می شدم. و بعد ها در دوران نوجوانی "شیرشاه"، "علاءالدین" و ... و اکنون در کنار "دریم ورکز" و "پیکسار" انیمیشن هایی چون "در جستجوی نمو"، "شرک"، "شرکت هیولا ها"، "داستان کوسه ها" و "ماداگاسکار".

      پدرم والت دیزنی را دوست نداشت. او دلایل خودش را برای این مسائل داشت. دیزنی در زمان دادگاه های "مک کارتی" سابقه ی خوبی از خود بجای نگذاشته بود و در واقع همکاری های لازم را با این دادگاه ها انجام داده بود. حتی شنیده ام که امضای او زیر حکم اتحام "سرچارلز چاپلین" هم بوده ( البته خودم هیچ اطلاع موثقی به دست نیاورده ام.) من آن زمان مواضع او را نمی فهمیدم. خوب شاید سنم نبود. الان هم که می فهمم عکس العمل هایی مانند عکس العمل های او ندارم. من شاید والت دیزنی را درک کنم. دیزنی ای که در مقابل دادگاهی آنچنانی اسامی گروهی از کسانی که احساس می کرده عقاید مارکسیستی داشته اند را بر زبان آورده. درک می کنم! اما نمی توانم تایید کنم. به هر حال در کنار او در همان زمان کسانی بوده اند که سخن نگفته اند. مسئله ی من با دیزنی از جای دیگری شروع می شود.

      اگر یک بار دیگر به انیمیشن های دیزنی نگاه کنیم متوجه چیز وحشتناکی در آن ها می شویم. مخاطب این انیمیشن ها کودکان اند. بی دفاع در برابر تهاجمات... خصوصا تهاجماتی که حتی از وجودشان مطلع نمی شوند. و چرا بشوند؟ حتی بزرگ تر های آن ها هم توجه نمی کنند. ما توجه نمی کنیم که شخصیت های دیزنی رنگ های متفاوت دارند، لباس های خاصی می پوشند و لاشخور های او به لهجه ی خاصی صحبت می کنند. ممکن است بگوییم اتفاقی است... شاید باشد؛ اما نظر من چیز دیگری است.

     در گربه های اشرافی "امالی" گربه ی قهوه ای ولگردی است که تنها زمانی که به یک گربه ی سفید کمک می کند، شایسته ی یافتن جا و مقام می شود. در شیر شاه، "سیمبا" و پدرش در مقابل "اسکار" که یک کله سیاه است، با افتخار بلوند هستند. و شاید جالب تر از آن داروغه ی ناتینگهام باشد. داروغه با آن شکم گنده اش که در بعضی لحظات تمامی صفحه را پر می کند. یک لکه ی بزرگ سرخ است با ستاره ی زردی بر آن! و تا فراموش نکرده ام لاشخور های او که به لحجه ی سیاهان آمریکا صحبت می کنند ( پسر جنگل).

     در آمریکا در سال های 1940 تا مدتی بعد، بچه ها موظف بودند پیش از شروع دبستان چند کتاب ابتدایی را آماده کنند. در یکی از این کتاب ها شخصیت بدی وجود دارد که به رنگ سرخ است! یعنی نه اینکه لباسش! کلا سرخ است. و متاسفانه مخاطبان این حملات همگی کودک اند. نمی توان به آن ها گفت که چه اتفاقی در حال وقوع است و یا اینکه تا اطلاع ثانوی از تماشای انیمیشن های آمریکایی دوری کنید.

     اما مطلبی که موجب شد این نوشته را در اینجا بگذارم، انیمیشن های جدیدی است که می توان گفت در دوران جوانی با آن ها رو برو شده ام. "شرک"، "شرکت هیولاها"، "درجستجوی نمو"، "داستان کوسه ها" و "ماداگاسکار". شاید نامی را جا انداخته باشم ولی همین ها هم برای بیان مطلب مورد نظر کافی اند. شاید بپرسید که چه وجه اشتراکی بین این انیمیشن ها وجود دارد. بیایید بار دیگر دقت کنیم.

     شرک: غولی که نه تنها بدجنس نیست که دل تمامی کسانی را که این انیمیشن را دیده اند به دست آورده است.

     شرکت هیولا ها: "سالیوان" و دیگران، هیولاهایی که نه تنها نمی توانند خطری برای بچه ها ایجاد کنند که از آن ها می ترسند. و در پایان دوستان خوبی برای آن ها می شوند.

     در جستجوی نمو: مسئله ی مورد نظر من در این انیمیشن در خط فرعی قرار دارد. کوسه ای که با خود عهد کرده که دیگر ماهی نخورد. و حتی بد تر از آن...

     ... داستان کوسه ها: یک کوسه ی گیاه خوار!!! و در پایان...

     ...ماداگاسکار: شیری که دیگر گوشت نمی خورد، و دوست خوبی برای یک گورخر، یک زرافه و یک اسب آبی است.

     نمی خواهم شبیه کسانی باشم که در هر چیز رد پای یک توطئه را می بینند. اما کل این ها شما را به یاد چیز خاصی نمی اندازد. به هر حال هم اکنون در اطراف ما، دقیقا در دو سوی ما، در عراق و افغانستان، ارتشی حضور دارد که گرچه با تفنگ آمده و البته شلیک هم می کند و متاسفانه کسانی که مورد اسابت گلوله ها قرار می گیرند کشته و یا زخمی می شوند؛ و با وجود اینکه با بمب آمده و البته پرتاب هم می کند و متاسفانه خانه های مورد اسابت بر سر ساکنانشان خراب می شوند؛ ادعا می کند که برای صلح آمده.

     زمانی که من کودک بودم و کمی پیش از آن رنگ سرخ بد بود. امروز کسانی که دندان تیز دارند خوبند. ما موظف ایم باور کنیم و این باور از کانال هایی به ذهن ما وارد می شوند که عقل جن هم به آن ها نمی رسد. و در مقابل ما برنامه های آموزشی و پرورشی 6 شبکه ی بزرگوار خود را داریم. جنگ نابرابری است.

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرداد عمرانی

متشکرم از نظرات ارزشمند!!! فقط تفاوت عظیمی در موفق و ناموفق بودن این دو گروه است و همچین رو یا زیر بازی کردنشان...

ساسان م. ک. عاصی

خب... شکی در این مورد نیست. شاید بشود اصلا قیاس کرد با تفاوت سر بریدن با پنبه و با میخ!!! (البته فکر کنم برای قیاس دقیق‌تر باید گفت پنبه و ساطور) (آقا این کامنت من باید درجه‌ی R بگیره. کسانی که سابقه‌ی بیماری قلبی دارن و کودکان فقط با مشورت پزشک می‌تونن بخوننش!)

نقطه الف

اینهمه کشف در انیمیش یک کمی شبیه کشف معجزات مکتوب بعد از هزار سال می شود.من فکر می کنم اگر هدفمند در هر فیلم و کتابی و هر چیزی دنبال نشانه هایی بگردیم نیمی از آنتها را پیدا می کنیم. گرچه درباره موقعیت اجتماعی تعریف شده در داستانها درست می گویید که البته باز برمی گردد به اینکه داستانها و افسانه ها برخواسته از شرایط حقیقی بوده اند.مثل داستانهایی که همیشه دختر فقیر در آن منتظر شاهزاده ای بود. بهرحال اشارات خوبی دارد و نکته سنجی جالب توجهی.

نقطه الف

سلام. البته درباره لهجه ها و کاراکترها موافقم. اما سرخی...اینکه ابلیس سرخ است.و قتل و خشونت سرخ است بخاطر رنگ خون و آتش.این جا باید نمادهای کهنه تر را هم درنظر گرفت.تا هزارسال بعد هم سفید رنگ صلح است و کسی نمی گوید چون مسلمانان وقت حج سفید می پوشند و چون عمامه روحانی غیر سید سفید است و ...همه چیز را نمی شود به همه چیز ربط داد.بالاخره کسی هم که کار انیمیشن می کند از تاثیرات رنگ ها بیشتر چیز می داند تا معادلات سیاسی هدفمند. یا لااقل من اینطور فکر می کنم.

مهرداد عمرانی

با تشکر از نقطه الف گرامی! مهمترین بخش نوشته ی من بخشی بود که مربوط به کوسه ها و قول ها و ... می شد. و از طرف دیگر شاید با در نظر گرفتن اینکه این دوستان مدت ها نام سگ های خود را فیدل و نام گربه های خود را مائو گذاشتند کمی از مشکل حل شود... باز هم تشکر

امين

هه هه هه! به هر حال هميشه شرکت‌های بزرگ روش زندگی رايج رو تبليغ می‌کنن. در اين شکی نيست. خيلی ربطی به نشانه پيدا کردن نداره شکل کلی داستانا نشون می‌ده کاملا! (البته این قضیه‌ی سرخ بودن داروغه‌ی ناتینگ‌هام‌و اگه بی‌خیال شی بهتره) اینم می‌دونم که تو دیزنی کلا یه سری طراح رنگ وجود دارن که برای شخصیتا با توجه به شخصیتشون رنگ تعیین می‌کنن. از پری دریایی بشمری بیای جلو آدم بدا تقریبا همه یه رنگن. تند تند به روز کن!

مهرداد عمرانی

بابا! بخاطر خدا! چرا هيچ کس به قسمت آخر توجه نمی کنه؟ البته من بسيار خوشحال ام که نظرات تون رو می خونم ولی اگر به قسمتی که عنوان هم بهش اشاره داره بپردازيد خوشحال تر هم می شم...

آوات

تفکر همان تفکر دوست داشتنی پدر است.

مسالين

- پسر بچه ی کوچکی را ميبينم که در مقابل....... شبه امريکايي اما ضعيف تحريک عواطف - دوست عزيز شما اگر مقابل دادگاهی باستيد که مطابق با عقايد و نظرات شما می تواند حکم کند و از همه مهمتر حامی منافعتان است چه می کنيد؟ - ديزنی متهم به داشتن عقايد سرمايه داري است؟ جنايات استالين.... به نظر من کاملا طبيعی است که نظام سرمايه داری يا هر نظام ديگری از حداکثر امکانات و ابزار خود برای بقا بهره بگيرد حال اينکه اين ادوات در قدرتمند ترين شکل خود متجلی می شوند صرفا از بخت بد است که جهان سومی هستيم و من زن نيز - با اين همه با نظراتتان در رابطه با تاثير تبليغات موافقم هر چند که زاويه مناسب انتخاب نشده امريکا و امريکايی غول نيست ناجی است چرا کوسه ها بايد تداعی گر امريکا و امريکايی باشند؟ مگر نه اينکه امريکا بعد از اشتباه معصومانه اش در ويتنام تمام تلاش خود را به کار گرفته تا تصوير خود را تطهير کند؟ امروز امريکا کعبه ی امال است و اين به اين معنی است که نه غول مهيب است نه کوسه ی گوشتخوار و نه شير درنده بلکه همان ناجی است همان شاهزاده ی سوار بر اسب سفيد که از بخت بد مسير رسيدنش به زيبا از گلوی ما می گذرد

مسالين

برای دوستان شکاک تبليغ فعاليتی است برای دگرگون کردن عقايد عمومی از راههای غير مستقيم واحیانا پنهانی با وسایلی مانند زبان خط و تصویر و نمایش و غیره هدف آن هم انگیختن عواطف و اماده کردن مردم برای قبول عقاید ی معین است تبلیغات از تلقین پذیری انسام سود می جوید و نیات خود را بر مردم تحمیل میکند حتی گاهی مقاومت روانی مردم را یک سره در هم می شکند و دست به مغز شویی می زند نفوذ تبلیغات وقتی به حد اعلا می رسد که بنیاد آن بر مردم معلوم نباشد تبلیغات قدرتمند از اصولی پیروی می کنند که یکی از آنها تنظیم مطالب برای کودکان و نوجوانان است چرا که این گروه با سهولت بیشتری شکار می شوند و ثانیا در مزاج بزرگترها سخت نفوذ دارند تبلیغات با استفاده از وسایل گوناگون(مانند وسایل ارتباط جمعی) مردم را تبلیغ باران می کنند و مقاومت ذهنی انان را از میان می برند حال اگر عواملی برای حمایت مردم در میان باشند کار آن به دشواری پیش می رود بدین معنی که هر گونه تبلیغ را با تبلیغ متقابل یا پاد - تبلیغ بی تاثير يا کن تاثير گردانند. با تشکر از دوست عزيز