نقرۀ اثیر

شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥

صبح و شب ات بخیر امین حسینیون!

چندی پیش در خانه ی ساسان عاصی عزیز ، در حال گشت و گذار در وب، سری هم به وبلاگ امین حسینیون  زدیم. در کنار مطالب جدیدی که به صورت نسبتا پیوسته ای به این وبلاگ اضافه می شود، لینکی هم به مجموعه ای به نام "صبح بخیرهرهفته یه نفر" به چشم می خورد که برای هر یک از دوستانی که دو سه سال گذشته دانشجوی دانشکده ی سینما و تئاترئه دانشگاه هنر بوده اند و حتی گروهی از دوستان مانند استاد عاصی که در آن دوران به این دانشکده رفت و آمد داشته اند؛ یادآور خاطره ی مشخصی است. پر شماره ترین ، شاید پر تیراژ ترین و مسلما پر خواننده ترین  نشریه ی تاریخ دانشگاه هنر، "صبح بخیر هر هفته یه نفر"!!! البته باید در توضیح عرض کنم که این " هر هفته یه نفر" در واقع یک جای خالی است که هر هفته با اسم یک نفر پر می شد! مثلا "صبح بخیر خودم"، "صبح بخیر قاتل گربه" و ... . با وجود اینکه من ،گذشته از همکاری کوچکی که با امین در پخش مجموعه داشتم، جزو مخاطبان پروپا قرص این مجموعه بودم، ولی وقتی در خانه ی "شبکه ی تارعنکبوتی" عزیز بعد از گذشت نزدیک به ۲ سال دوباره چند شماره از این نشریه را ورق زدم احساس عجیبی به من دست داد. من در همان زمان احساس می کردم که امین تلاش زیادی می کند که یک تریبون، نه آن قدر آزاد که تریبون آزادش بنامیم، ولی حد اقل یک تریبون ایجاد کند که بتوان از طریق آن مسائلی را عنوان کرد، مشکلاتی را پی گیری کرد و همچنین احساس وحدتی را میان بچه ها به وجود آورد. اما چند روز پیش که به این نشریه ی تک برگی (یک برگ دو رو...) نگاه می کردم متوجه شدم که اگر کسی بخواهد تاریخ این دانشکده، جایی که شاید برای بسیاری از ما مهمترین مکان زندگیمان در طول چهار تا پنج سال بود، را بررسی کند فقط می تواند به این نوشته ها مراجعه کند. بایگانی دانشگاه احتمالا پر است از عدد و رقم و نامه های پاراف شده که تبادلات نمرات، پول ها، مقام ها، امکانات و هزاران چیز دیگر را در بر دارد ولی چه کسی به یاد شیء متظاهر به بومی می افتد که پنجره ای از پنجره های طبقه ی دوم را باز نگاه داشته بود؟ چه کسی به یاد گربه و قضیه ی قتل اش و ... می افتد؟ چه کسی به یاد حال و هوایی می افتد که من و پانصد، ششصد نفر دیگر دوره ی مهمی از زندگیمان را در آن به سر برده ایم؟ و تازه ارزش بخش کوچکی از نشریه با نام "برای ثبت در تاریخ" را می فهمم که معمولا اخبار بسیار داغی نداشت ولی الان که به آن می نگری وجودش بسیار بسیار مهم به نظر می رسد! و با همین شدت تاسف می خورم که نتوانستیم آن قدر کمک حال باشیم که نشریه تا امروز دوام بیاورد. و تاسف می خورم که کس دیگری هم این مجموعه و یا مجموعه ی مشابهی را ادامه نمی دهد. به هر حال الان می دانم که من به همراه تمام دیگر کسانی که در آن مدت در آن محیط می رفتند و می آمدند، و اتفاقات کوچک آن حیاط بیاد ماندنی مهمترین اتفاقات زندگیشان بود، چقدر مدیون امین هستیم که یک تنه این نشریه را در می آورد و دم نمی زد...

متشکرم امین حسینیون.

مهرداد عمرانی

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

 


پرشين‌بلاگ