نقرۀ اثیر

سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥

 

تفکرات جهانی آقای والت دیزنی؛

  یا

چه شد که غول ها، هیولاها، کوسه ها و شیر ها مهربان شدند؟

 "آن شب بر صخره ی ... گرگ ها ... "

     در برابر این تکه پاره ای که از خاطره ام نقل می کنم پسر بچه ی کوچکی را می بینم که در مقابل تلویزیون خیره نشسته و پا هایش را در بقل جمع کرده. "پسر جنگل" یا آن طور که نام واقعی اش است: "کتاب جنگل"، دارد از تلویزیون پخش می شود، و پسر پسر حتی نمی تواند پلک بزند. من عاشق والت دیزنی بودم. "پسر جنگل"، "سیندرلا"، "زیبای خفته"، "گربه های اشرافی"، "رابین هود"، همه و همه دنیا های زیبای متفاوتی بودند که من در دوران کودکی به آن ها پناه می بردم و در آن ها گم می شدم. و بعد ها در دوران نوجوانی "شیرشاه"، "علاءالدین" و ... و اکنون در کنار "دریم ورکز" و "پیکسار" انیمیشن هایی چون "در جستجوی نمو"، "شرک"، "شرکت هیولا ها"، "داستان کوسه ها" و "ماداگاسکار".

      پدرم والت دیزنی را دوست نداشت. او دلایل خودش را برای این مسائل داشت. دیزنی در زمان دادگاه های "مک کارتی" سابقه ی خوبی از خود بجای نگذاشته بود و در واقع همکاری های لازم را با این دادگاه ها انجام داده بود. حتی شنیده ام که امضای او زیر حکم اتحام "سرچارلز چاپلین" هم بوده ( البته خودم هیچ اطلاع موثقی به دست نیاورده ام.) من آن زمان مواضع او را نمی فهمیدم. خوب شاید سنم نبود. الان هم که می فهمم عکس العمل هایی مانند عکس العمل های او ندارم. من شاید والت دیزنی را درک کنم. دیزنی ای که در مقابل دادگاهی آنچنانی اسامی گروهی از کسانی که احساس می کرده عقاید مارکسیستی داشته اند را بر زبان آورده. درک می کنم! اما نمی توانم تایید کنم. به هر حال در کنار او در همان زمان کسانی بوده اند که سخن نگفته اند. مسئله ی من با دیزنی از جای دیگری شروع می شود.

      اگر یک بار دیگر به انیمیشن های دیزنی نگاه کنیم متوجه چیز وحشتناکی در آن ها می شویم. مخاطب این انیمیشن ها کودکان اند. بی دفاع در برابر تهاجمات... خصوصا تهاجماتی که حتی از وجودشان مطلع نمی شوند. و چرا بشوند؟ حتی بزرگ تر های آن ها هم توجه نمی کنند. ما توجه نمی کنیم که شخصیت های دیزنی رنگ های متفاوت دارند، لباس های خاصی می پوشند و لاشخور های او به لهجه ی خاصی صحبت می کنند. ممکن است بگوییم اتفاقی است... شاید باشد؛ اما نظر من چیز دیگری است.

     در گربه های اشرافی "امالی" گربه ی قهوه ای ولگردی است که تنها زمانی که به یک گربه ی سفید کمک می کند، شایسته ی یافتن جا و مقام می شود. در شیر شاه، "سیمبا" و پدرش در مقابل "اسکار" که یک کله سیاه است، با افتخار بلوند هستند. و شاید جالب تر از آن داروغه ی ناتینگهام باشد. داروغه با آن شکم گنده اش که در بعضی لحظات تمامی صفحه را پر می کند. یک لکه ی بزرگ سرخ است با ستاره ی زردی بر آن! و تا فراموش نکرده ام لاشخور های او که به لحجه ی سیاهان آمریکا صحبت می کنند ( پسر جنگل).

     در آمریکا در سال های 1940 تا مدتی بعد، بچه ها موظف بودند پیش از شروع دبستان چند کتاب ابتدایی را آماده کنند. در یکی از این کتاب ها شخصیت بدی وجود دارد که به رنگ سرخ است! یعنی نه اینکه لباسش! کلا سرخ است. و متاسفانه مخاطبان این حملات همگی کودک اند. نمی توان به آن ها گفت که چه اتفاقی در حال وقوع است و یا اینکه تا اطلاع ثانوی از تماشای انیمیشن های آمریکایی دوری کنید.

     اما مطلبی که موجب شد این نوشته را در اینجا بگذارم، انیمیشن های جدیدی است که می توان گفت در دوران جوانی با آن ها رو برو شده ام. "شرک"، "شرکت هیولاها"، "درجستجوی نمو"، "داستان کوسه ها" و "ماداگاسکار". شاید نامی را جا انداخته باشم ولی همین ها هم برای بیان مطلب مورد نظر کافی اند. شاید بپرسید که چه وجه اشتراکی بین این انیمیشن ها وجود دارد. بیایید بار دیگر دقت کنیم.

     شرک: غولی که نه تنها بدجنس نیست که دل تمامی کسانی را که این انیمیشن را دیده اند به دست آورده است.

     شرکت هیولا ها: "سالیوان" و دیگران، هیولاهایی که نه تنها نمی توانند خطری برای بچه ها ایجاد کنند که از آن ها می ترسند. و در پایان دوستان خوبی برای آن ها می شوند.

     در جستجوی نمو: مسئله ی مورد نظر من در این انیمیشن در خط فرعی قرار دارد. کوسه ای که با خود عهد کرده که دیگر ماهی نخورد. و حتی بد تر از آن...

     ... داستان کوسه ها: یک کوسه ی گیاه خوار!!! و در پایان...

     ...ماداگاسکار: شیری که دیگر گوشت نمی خورد، و دوست خوبی برای یک گورخر، یک زرافه و یک اسب آبی است.

     نمی خواهم شبیه کسانی باشم که در هر چیز رد پای یک توطئه را می بینند. اما کل این ها شما را به یاد چیز خاصی نمی اندازد. به هر حال هم اکنون در اطراف ما، دقیقا در دو سوی ما، در عراق و افغانستان، ارتشی حضور دارد که گرچه با تفنگ آمده و البته شلیک هم می کند و متاسفانه کسانی که مورد اسابت گلوله ها قرار می گیرند کشته و یا زخمی می شوند؛ و با وجود اینکه با بمب آمده و البته پرتاب هم می کند و متاسفانه خانه های مورد اسابت بر سر ساکنانشان خراب می شوند؛ ادعا می کند که برای صلح آمده.

     زمانی که من کودک بودم و کمی پیش از آن رنگ سرخ بد بود. امروز کسانی که دندان تیز دارند خوبند. ما موظف ایم باور کنیم و این باور از کانال هایی به ذهن ما وارد می شوند که عقل جن هم به آن ها نمی رسد. و در مقابل ما برنامه های آموزشی و پرورشی 6 شبکه ی بزرگوار خود را داریم. جنگ نابرابری است.

مهرداد عمرانی

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

 


پرشين‌بلاگ