نقرۀ اثیر

جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦

 

Panic Room

 

     در داستان های پریان، در فانتزی های جدید، در ماجراهای ترسناک یا پلیسی، نویسنده، سازنده، مولف، به هر حال صاحب اثر، نقطه ای را برای ما می گذارد ( در بعضی از آثار این نقطه وجود ندارد! ... من آن ها را نمی خوانم!) این نقطه، لکه ی نارنجی ای است درمیان یک سطح آبی، گرمای کوچکی است دردل سرما، جایی است که در آن نفس می کشیم! جایی که اگر نباشد شاید داستان را تحمل نکنیم... حتی اگر در داستان هولناکی مانند "دخترک کبریت فروش" فقط گرمای خاطرات و یا رویا ها باشد. این نقطه ی امن در تمامی این کارها با اندکی تفاوت وجود دارد، شاید چون از دل تجربیات روزانه ی ما گرفته شده است ... . خانه برای بسیاری از ما همین حکم را دارد. جایی که پناه می بریم، قوانین اش را می شناسیم یا حتی وضع می کنیم، کسی نگاهمان نمی کند ( نمی پایدمان!!!) آزادیم و پذیرفته... . خوشبختانه من از چنین فضایی برخوردارم، مشکل خاصی با خانه ام ندارم و خانه برای من حدودا با تعریف بالا جور در می آید. ولی زمان هایی می رسد که در آن ها نیاز داریم حتی از این نظم مشخص هم بیرون بزنیم. روز و شب را فراموش کنیم، فقط کار هایی را که دوست داریم انجام دهیم، از متن زندگی خود جدا شویم و به وظایف، تعهدات، برنامه ها، آینده ی خود و اطرافیان و کشور نیندیشیم. با کمال مسرت باید بگویم من یک همچین جایی هم دارم.

     این مکان خاص در دل خانه ای قرار دارد که با مهتابی روشن شده است. خانه فضای دوستانه ای دارد خصوصا بخاطر ساکنان اش ولی فضا آن فضای گرمی که مد نظر من است ( اصولا به عنوان یک دانشجوی فیلمبرداری با مهتابی مشکل دارم!)، نیست! کتاب زیادی در آن به چشم نمی خورد و فضا رنگ زیادی ندارد. ولی در حالی که با احتیاط در این فضا قدم بر می داری ناگهان از زیر یک در نور نارنجی گرمی نظرت را جلب می کند ( به علت سرد بودن فضای اطراف شاید حتی کمی نارنجی تر از آن که در واقع هست!) به آرامی جلو می روی و در را هول می دهی. باریکه ی نور نارنجی که بر روی صورت ات افتاده رشد می کند و چهره ات را می گیرد و در همان زمان فضای دید تو گسترده می شود، و خط نارنجی به یک کامپیوتر و شخصی که روبروی آن نشسته تبدیل می شود. روبروی او بر روی دیوار یک نقاشی به شیوه ای مدرن به چشم می خورد. در دوطرف آن دو تقویم یکی قابل استفاده و دیگری ( از نظر کاربرد تقویمی) غیر قابل استفاده و متعلق به سال پیش ( که می توان نتیجه گرفت که ارزش بیشتری دارد!). در کنار آن یک مبل که حرکت چشم شما را به یک پرده متصل می کند و آن پرده به توده ای از نوار های کاست و یک گیتار و این دو به نوبه ی خود به یک... یک کتابخانه ... کتابخانه ای بزرگ، چوبی، گرم و آرامش بخش که دوضلع از اضلاع اتاق را به خود اختصاص داده!!! در این میان موجود روی صندلی بر می گردد و شما ( در اینجا من) را می بیند:

" به ... سلام استاد! ( همه ی این ها در صورتی است که خودش در خانه را باز نکرده باشد!!!)

     اتاق ساسان عاصی چنین است. و دوره ی فرار بزرگ از این جا شروع  می شود. تو دیگر با جهان بیرون ارتباطی نداری! ( خصوصا که اتاق اش برای مبایل آنتن ندارد.) فکر کنم از قصد اتاق اش را درمیان نور مهتابی ها در نظر گرفته که از بیرون لو نرود. بنا بر این وقتی شب هنگام از مقابل خانه ی او می گذری ... یک خانه ی معمولی، با نمایی معمولی، در یک خیابان معمولی، به همراه نور مهتابی که از پنجره ها بیرون زده است. امکان ندارد متوجه شوی که در دل این خانه اتاقی قرار دارد که در نور گرم آن در کنار ساسان عاصی می توانی زمان را بی  خیال شوی، آن قدر که وقتی بعد از دو روز به سمت زندگی ئه در جریان ات باز می گردی، احساس می کنی روز اول مهر است ( وحشت رو بهتر از این نمی تونم بیان کنم!!!) و تازه دوباره خوش به حال من که با مهمترین شریک زندگی ام این مکان رو کشف کرده ام. ( باور کنید خیلی مهم است!!!) اینچنین ساسان عاصی و نبوغ انکار ناپذیرش اتاق امنی به وجود آورده اند که در چند سال گذشته وقتی خیلی خسته می شوم، واقعا خسته می شوم! حضور اش را حس می کنم. حضوری که آن را برای همه ی شما هم آرزو می کنم.

شاد باشی م.ک. ئه عزیز...

مهرداد عمرانی
دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥

 

تـــصـــویــر فــاجـــعـــــه

نگاهی به عکس های سباستیائو سالگادو

Sebastiao Salgado *                                     

 

     عکس های زیادی از فجایع انسانی روزانه پیمانه ی تحمل بصری ما را لبریز می کنند. کشتار، سیل، زلزله، بیکاری، تجاوز، فقر، گرسنگی و ... .

 

سه نفر در فلسطین جان باختند.

 

     در هنگام ورق زدن روزنامه ها و یا عوض کردن کانال های تلویزیون و یا هر رسانه ی تصویری دیگر! زندگی ما با فاجعه عجین شده و این خود فاجعه را باور پذیر می کند. ما می بینیم متنفر می شویم و فراموش می کنیم. و شاید علت کثرت این تصاویر همین باشد.

     ما نمی توانیم فاجعه را لمس کنیم. فاجعه دور، زشت و برای دیگران است. ما به فاجعه می اندیشیم ولی احساساتمان ما را همراهی نمی کنند.

 

سه نفر در فلسطین جان باختند.

 

     من فکر می کنم دراین میان مهمترین مسئله، مسئله ی قاب عکس هاست. تصاویر فاجعه قاب هایی دست نایافتنی دارند. آن ها به تصویر می نگرند، بی هیچ قضاوتی ...! و ما از میان آن ها تنها می توانیم به یک فضای دو بعدی بنگریم. ما می بینیم: انسان را که کشته می شود، انسان را که درد می کشد، انسان را که گویی دیگر انسان نیست! و این انسان خاصیت یک نام را به خود می گیرد... "انسان"... نامی که اگر بیش از حد تکرارش کنیم حتی از معنای خود جدا می شود. و این انسان، آن موجود گرم، متحرک، پرسرو صدا و بویناک نیست که احساسات ما را تسخیر کرده است. پس ما کانال را عوض می کنیم.

 

سه نفر در فلسطین جان باختند.

 

     این رَویه، رَویه ای عادی بشمار می رود تا روزی در یکی از این کانال ها، در یک سایت اینترنتی، سر یک کلاس، تصویر آشنایی در مقابل شما قرار می گیرد. آشنا از آن رو که در لحظه درک می شود. در این میان قاب به صورت یک سد تسخیر ناپذیر عمل نمی کند. این تصویر شما را دعوت می کند. دعوت می کند که دوباره و سه باره به آن بنگرید. وارد آن شوید و با موجودات آن سو رابطه بگیرید. سالگادو با نگاهی وسواسی، تمام اجزاء ترکیب را به درستی انتخاب می کند. همه چیز در جای خود قرار می گیرد، و انسان در میان. اما هنوز به مهمترین مسئله نرسیده ایم: زمان. شاید سالگادو لحظه ی قطعی را از خود برسون هم بهتر درک کرده باشد. درست در یک لحظه است که نقاب شکسته می شود. پیچش دایره وار شانه ی یک کودک از تصویری دو بعدی به ترکیبی از گوشت و پوست تبدیل می شود. و انسان درون قاب از قالب یک اسم خارج می شود.

      البته باید اذعان کرد که حتی سالگادو هم در تمام تصاویرش به این مهم دست نیافته. تصاویری که به این مرحله نمی رسند، نقوشی زیبا باقی می مانند. زیبایی که معمولا با موضوع آن ها تناسبی ندارد.

 

سه نفر در فلسطین جان باختند.

 

     بدین سان عکس های سالگادو شما را به درون می کشد؛ به پشت دیوار. و در آنجا فاجعه در انتظار است. اینجا شما با چهره ای درهم کتاب را ورق نمی زنید.می نگرید و احساس می کنید. انسان را انسان می بینید. فرو ریخته اما با امید. زنده. کودکانی را می بینید که می خندند؛ و مردانی را که گریه می کنند. پس آن ها را می شناسید. و این بار فاجعه را از نزدیک درک می کنید. و به نظر من این شاید رسالتی باشد که هر هنرمندی از انجام آن سر بلند بیرون نیاید.

------------------------------------------------------------------------------------------

*لینکی که در بالا داده شده تنها یکی از وب سایت هایی است که می توان آثار این عکاس را در آن ها مشاهده کرد. که فکر کردم یک جستجوی کوچک با موتوری مثل گوگل خیلی معقول تر از دادن دو؛ سه تا لینک توی این صفحه باشه!!!

مهرداد عمرانی
شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥

صبح و شب ات بخیر امین حسینیون!

چندی پیش در خانه ی ساسان عاصی عزیز ، در حال گشت و گذار در وب، سری هم به وبلاگ امین حسینیون  زدیم. در کنار مطالب جدیدی که به صورت نسبتا پیوسته ای به این وبلاگ اضافه می شود، لینکی هم به مجموعه ای به نام "صبح بخیرهرهفته یه نفر" به چشم می خورد که برای هر یک از دوستانی که دو سه سال گذشته دانشجوی دانشکده ی سینما و تئاترئه دانشگاه هنر بوده اند و حتی گروهی از دوستان مانند استاد عاصی که در آن دوران به این دانشکده رفت و آمد داشته اند؛ یادآور خاطره ی مشخصی است. پر شماره ترین ، شاید پر تیراژ ترین و مسلما پر خواننده ترین  نشریه ی تاریخ دانشگاه هنر، "صبح بخیر هر هفته یه نفر"!!! البته باید در توضیح عرض کنم که این " هر هفته یه نفر" در واقع یک جای خالی است که هر هفته با اسم یک نفر پر می شد! مثلا "صبح بخیر خودم"، "صبح بخیر قاتل گربه" و ... . با وجود اینکه من ،گذشته از همکاری کوچکی که با امین در پخش مجموعه داشتم، جزو مخاطبان پروپا قرص این مجموعه بودم، ولی وقتی در خانه ی "شبکه ی تارعنکبوتی" عزیز بعد از گذشت نزدیک به ۲ سال دوباره چند شماره از این نشریه را ورق زدم احساس عجیبی به من دست داد. من در همان زمان احساس می کردم که امین تلاش زیادی می کند که یک تریبون، نه آن قدر آزاد که تریبون آزادش بنامیم، ولی حد اقل یک تریبون ایجاد کند که بتوان از طریق آن مسائلی را عنوان کرد، مشکلاتی را پی گیری کرد و همچنین احساس وحدتی را میان بچه ها به وجود آورد. اما چند روز پیش که به این نشریه ی تک برگی (یک برگ دو رو...) نگاه می کردم متوجه شدم که اگر کسی بخواهد تاریخ این دانشکده، جایی که شاید برای بسیاری از ما مهمترین مکان زندگیمان در طول چهار تا پنج سال بود، را بررسی کند فقط می تواند به این نوشته ها مراجعه کند. بایگانی دانشگاه احتمالا پر است از عدد و رقم و نامه های پاراف شده که تبادلات نمرات، پول ها، مقام ها، امکانات و هزاران چیز دیگر را در بر دارد ولی چه کسی به یاد شیء متظاهر به بومی می افتد که پنجره ای از پنجره های طبقه ی دوم را باز نگاه داشته بود؟ چه کسی به یاد گربه و قضیه ی قتل اش و ... می افتد؟ چه کسی به یاد حال و هوایی می افتد که من و پانصد، ششصد نفر دیگر دوره ی مهمی از زندگیمان را در آن به سر برده ایم؟ و تازه ارزش بخش کوچکی از نشریه با نام "برای ثبت در تاریخ" را می فهمم که معمولا اخبار بسیار داغی نداشت ولی الان که به آن می نگری وجودش بسیار بسیار مهم به نظر می رسد! و با همین شدت تاسف می خورم که نتوانستیم آن قدر کمک حال باشیم که نشریه تا امروز دوام بیاورد. و تاسف می خورم که کس دیگری هم این مجموعه و یا مجموعه ی مشابهی را ادامه نمی دهد. به هر حال الان می دانم که من به همراه تمام دیگر کسانی که در آن مدت در آن محیط می رفتند و می آمدند، و اتفاقات کوچک آن حیاط بیاد ماندنی مهمترین اتفاقات زندگیشان بود، چقدر مدیون امین هستیم که یک تنه این نشریه را در می آورد و دم نمی زد...

متشکرم امین حسینیون.

مهرداد عمرانی
پنجشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٥

 

...

می بینمش آنجا،

              او،

                پدرم، 

    نشسته بر صندلی راحتی

  با لیوان لب پُرچایی در دست و

                               پاجامه ی آبیٍ تنهایی به پا

  که به لبخنده ای؛

                  تلخ

                    لبخنده ای

                      مرگ را تحقیر می کند...

در افق

   زنجیره ی بی انتهای خدایانی

                 که بر آنان خط بطلان کشیده ام

                                          تا آسمان سرد می رود.

خیلی جدید نیست...

مهرداد عمرانی
سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥

 

تفکرات جهانی آقای والت دیزنی؛

  یا

چه شد که غول ها، هیولاها، کوسه ها و شیر ها مهربان شدند؟

 "آن شب بر صخره ی ... گرگ ها ... "

     در برابر این تکه پاره ای که از خاطره ام نقل می کنم پسر بچه ی کوچکی را می بینم که در مقابل تلویزیون خیره نشسته و پا هایش را در بقل جمع کرده. "پسر جنگل" یا آن طور که نام واقعی اش است: "کتاب جنگل"، دارد از تلویزیون پخش می شود، و پسر پسر حتی نمی تواند پلک بزند. من عاشق والت دیزنی بودم. "پسر جنگل"، "سیندرلا"، "زیبای خفته"، "گربه های اشرافی"، "رابین هود"، همه و همه دنیا های زیبای متفاوتی بودند که من در دوران کودکی به آن ها پناه می بردم و در آن ها گم می شدم. و بعد ها در دوران نوجوانی "شیرشاه"، "علاءالدین" و ... و اکنون در کنار "دریم ورکز" و "پیکسار" انیمیشن هایی چون "در جستجوی نمو"، "شرک"، "شرکت هیولا ها"، "داستان کوسه ها" و "ماداگاسکار".

      پدرم والت دیزنی را دوست نداشت. او دلایل خودش را برای این مسائل داشت. دیزنی در زمان دادگاه های "مک کارتی" سابقه ی خوبی از خود بجای نگذاشته بود و در واقع همکاری های لازم را با این دادگاه ها انجام داده بود. حتی شنیده ام که امضای او زیر حکم اتحام "سرچارلز چاپلین" هم بوده ( البته خودم هیچ اطلاع موثقی به دست نیاورده ام.) من آن زمان مواضع او را نمی فهمیدم. خوب شاید سنم نبود. الان هم که می فهمم عکس العمل هایی مانند عکس العمل های او ندارم. من شاید والت دیزنی را درک کنم. دیزنی ای که در مقابل دادگاهی آنچنانی اسامی گروهی از کسانی که احساس می کرده عقاید مارکسیستی داشته اند را بر زبان آورده. درک می کنم! اما نمی توانم تایید کنم. به هر حال در کنار او در همان زمان کسانی بوده اند که سخن نگفته اند. مسئله ی من با دیزنی از جای دیگری شروع می شود.

      اگر یک بار دیگر به انیمیشن های دیزنی نگاه کنیم متوجه چیز وحشتناکی در آن ها می شویم. مخاطب این انیمیشن ها کودکان اند. بی دفاع در برابر تهاجمات... خصوصا تهاجماتی که حتی از وجودشان مطلع نمی شوند. و چرا بشوند؟ حتی بزرگ تر های آن ها هم توجه نمی کنند. ما توجه نمی کنیم که شخصیت های دیزنی رنگ های متفاوت دارند، لباس های خاصی می پوشند و لاشخور های او به لهجه ی خاصی صحبت می کنند. ممکن است بگوییم اتفاقی است... شاید باشد؛ اما نظر من چیز دیگری است.

     در گربه های اشرافی "امالی" گربه ی قهوه ای ولگردی است که تنها زمانی که به یک گربه ی سفید کمک می کند، شایسته ی یافتن جا و مقام می شود. در شیر شاه، "سیمبا" و پدرش در مقابل "اسکار" که یک کله سیاه است، با افتخار بلوند هستند. و شاید جالب تر از آن داروغه ی ناتینگهام باشد. داروغه با آن شکم گنده اش که در بعضی لحظات تمامی صفحه را پر می کند. یک لکه ی بزرگ سرخ است با ستاره ی زردی بر آن! و تا فراموش نکرده ام لاشخور های او که به لحجه ی سیاهان آمریکا صحبت می کنند ( پسر جنگل).

     در آمریکا در سال های 1940 تا مدتی بعد، بچه ها موظف بودند پیش از شروع دبستان چند کتاب ابتدایی را آماده کنند. در یکی از این کتاب ها شخصیت بدی وجود دارد که به رنگ سرخ است! یعنی نه اینکه لباسش! کلا سرخ است. و متاسفانه مخاطبان این حملات همگی کودک اند. نمی توان به آن ها گفت که چه اتفاقی در حال وقوع است و یا اینکه تا اطلاع ثانوی از تماشای انیمیشن های آمریکایی دوری کنید.

     اما مطلبی که موجب شد این نوشته را در اینجا بگذارم، انیمیشن های جدیدی است که می توان گفت در دوران جوانی با آن ها رو برو شده ام. "شرک"، "شرکت هیولاها"، "درجستجوی نمو"، "داستان کوسه ها" و "ماداگاسکار". شاید نامی را جا انداخته باشم ولی همین ها هم برای بیان مطلب مورد نظر کافی اند. شاید بپرسید که چه وجه اشتراکی بین این انیمیشن ها وجود دارد. بیایید بار دیگر دقت کنیم.

     شرک: غولی که نه تنها بدجنس نیست که دل تمامی کسانی را که این انیمیشن را دیده اند به دست آورده است.

     شرکت هیولا ها: "سالیوان" و دیگران، هیولاهایی که نه تنها نمی توانند خطری برای بچه ها ایجاد کنند که از آن ها می ترسند. و در پایان دوستان خوبی برای آن ها می شوند.

     در جستجوی نمو: مسئله ی مورد نظر من در این انیمیشن در خط فرعی قرار دارد. کوسه ای که با خود عهد کرده که دیگر ماهی نخورد. و حتی بد تر از آن...

     ... داستان کوسه ها: یک کوسه ی گیاه خوار!!! و در پایان...

     ...ماداگاسکار: شیری که دیگر گوشت نمی خورد، و دوست خوبی برای یک گورخر، یک زرافه و یک اسب آبی است.

     نمی خواهم شبیه کسانی باشم که در هر چیز رد پای یک توطئه را می بینند. اما کل این ها شما را به یاد چیز خاصی نمی اندازد. به هر حال هم اکنون در اطراف ما، دقیقا در دو سوی ما، در عراق و افغانستان، ارتشی حضور دارد که گرچه با تفنگ آمده و البته شلیک هم می کند و متاسفانه کسانی که مورد اسابت گلوله ها قرار می گیرند کشته و یا زخمی می شوند؛ و با وجود اینکه با بمب آمده و البته پرتاب هم می کند و متاسفانه خانه های مورد اسابت بر سر ساکنانشان خراب می شوند؛ ادعا می کند که برای صلح آمده.

     زمانی که من کودک بودم و کمی پیش از آن رنگ سرخ بد بود. امروز کسانی که دندان تیز دارند خوبند. ما موظف ایم باور کنیم و این باور از کانال هایی به ذهن ما وارد می شوند که عقل جن هم به آن ها نمی رسد. و در مقابل ما برنامه های آموزشی و پرورشی 6 شبکه ی بزرگوار خود را داریم. جنگ نابرابری است.

مهرداد عمرانی
دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥

 

بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان دارد...

به مناسبت آزادی رامین جهانبگلو

    در نمایشنامه ی گالیله اثر بزرگ برشت؛ گالیله که به دادگاه انکیزاسیون کشانده شده است تمامی ادعا های خود را در مورد محوریت خورشید در منظومه ی شمسی ( البته آن زمان هنوز منظومه ی شمسی نبوده!) را پس می گیرد. دستیار او که انتظار پافشاری استاد را داشته از این حرکت او به خشم می آید و به آواز بلند می گوید :

    - بیچاره ملتی که قهرمان ندارد...

    و برشت از زبان گالیله این جمله را چنین اصلاح می کند:

    - بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان دارد.

    گالیله ی برشت یک انسان است. یک محقق که تمایلی به فعالیت های سیاسی ندارد! او در نتیجه ی تحقیقات خود به این نتیجه می رسد که زمین نه تنها مرکز این سیستم سیاره ای نیست که خود به دور خورشید نامی می چرخد. اما در نتیجه ی این کشف با قدرت عظیمی به نام کلیسا در می افتد. او مرد این راه نیست. هدف او چیز دیگریست... چندی قبل از او جردانو برونو در میدان گلهای شهر رم در آتش همین دستگاه سوخت. اما گالیله یک محقق است. پس همه چیز را انکار می کند و بیرون می آید. او می خواهد زندگی کند.

     من نمی دانم که واقعا چرا رامین جهانبگلو زندانی شد و همین طور علت واقعی آزادی او را هم نمی دانم. اما این قضیه در بد ترین حالت تنها می تواند با وضعیت گالیله ی برشت برابری کند. ( من واقعیت زندگی گالیله ی واقعی را هم نمی دانم!!!) ما انسانیم و همگی تصمیم نگرفته ایم که برای یک عقیده همه چیز را تحمل کنیم!

     در پایان کتاب برشت؛ گالیله که کتابی را تالیف کرده و در کار فرستادن آن به شمال اروپا است؛ در پاسخ به اینکه آیا خود را برای به پایان رساندن رسالتش زنده نگاه داشته تنها می گوید:

     - نه آنها وسایل شکنجه را نشانم دادند.

     من به هیچ عنوان چنین ادعایی در مورد مربوط به آقای جهانبگلو ندارم و البته خود ایشان هم این قضیه را نفی می کنند. فقط می خواهم بگویم حتی در چنین حالتی هم کار ایشان همواره قابل درک بود.

    

مهرداد عمرانی
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

 


پرشين‌بلاگ